جانا نفسی آخر از آتش دل دم زن
یک شعله از این آتش بر عالم و آدم زن
از سوز جگر دل را آتشکده غم کن
بر آتش دل آبی از اشک دمادم زن
رخت از دو جهان برکن در ساحت عشق افکن
خرگاه جهانداری بیرون ز دو عالم زن
زآشفتگی زلفش در خلقه ما کم گو
واین حرف پریشان را در مجمع ما کم زن
ما غمزده عشقیم بر ساغر ما غم ریز
آزرده ز درمانیم بر شربت ما سم زن
پای طلب ما را در حلقه ماتم نه
تار طرب ما را در دایره غم زن
خونابه حسرت را بر سیل سرشکآمیز
صد طعنه به نوح آن دم از دیده پرنم زن
چون بخت وصالت نیست تا سختی هجران ساز
چون پای بهشتت نیست دستی به جهنم زن
در خلوت دیدارش در برزخ خود در بند
واندر حرم وصلش بر سینه محرم زن
بر لوح دل از لاهو یک نقش بزن وآنگه
صد نعره الا هو در گنبد اعظم زن
خصمیست چو رویینتن نفس تو به میدان است
یک زخم ز چالاکی بر خصم چو رستم زن
چون ملک وجودت را پرداختی از دیوان
آنگاه سلیمان وار انگشت به خاتم زن
همپایه دینت را بر ذروه بالا نه
هم دست یقینت را بر عروه محکم زن
از رنج و غم دنیا دل بد مکن ای ساغر
پیمانه خوشنودی در حلقه ماتم زن