تا به کی مهر ادب بر لب خاموش زنم
وقت شد وقت که از آتش دل جوش زنم
چند هشیاری و عقلم ره تقوی سپرند
عشق کو عشق که راه خرد و هوش زنم
عقل را پای کشم در خم چوگان جنون
دست در حلقه رندان قدحنوش زنم
زاهدان را همه در صومعهها خونریزم
طعنه بر مدعی خون سیاووش زنم
گر به دیوان جزا محتسبم مست کشد
دست بر دامن آن شاه خطاپوش زنم
در بر سوخته عشق توام خام هنوز
من که در میکدهها چون خم می جوش زنم
من که از دور تماشا نتوانم هیهات
که شبی دست بر آن زلف و بناگوش زنم
وعده بوسه شنیدم ز لبش چون ساغر
دم عیسی نفسی زآن دهن بوس زنم