بتی فرنگنژاد از نگارخانه چینم
به ملک روم مسخر نمود کشور و دینم
نمود غارت ایمان و دین به عشوه نه تنها
که آفت دل و جان شد به خنده شکرینم
بت خدانشناسی بلای دین و دلم شد
ببین که عشق در آخر چگونه زد به زمینم
صبا به جانب ایران روی بگو به رفیقان
که من به روم گرفتار دام لعبت چینم
منم که خط خطا بر ختن کشیدمی می و چین
کنون به خطه قسطنطنیه زار و حزینم
منی که دل ننهادم به خواجگی دو عالم
به کوی میکده اکنون گدای گوشهنشینم
کمان ابروی خونریز ترک سختکمانی
به تیر غمزه جادوکمین گشاده به کینم
مرا به گوشه چشمی ز نار تا ننوازد
به فتنه چشم رقیبان ز هر طرف به کمینم
به زیر تیغش اگر جان دهم رواست که شاید
بر آن جمال بیفتد نگاه بازپسینم
بهای بوسه اگر قانع است دین و دلم را
فدای بوسه جانپرورش همان و هم اینم
قرین ساقی حوراوشم به میکده زاهد
بخوان تو دوزخیم من که در بهشت برینم
ز شور عشق چو ساغر علم زنند به محشر
فدای مستی دیوانگان بیدل و دینم