به کوی عشق سحر بیخود از شراب شدم
سراغ گنج غمت داشتم خراب شدم
چو ذره بودم اگر در هوای مهر رخت
ولی ز پرتو عشق تو آفتاب شدم
دو روز زورق هستی به بحر غم راندم
ز تندباد فنا غرق چون حباب شدم
حیات و موت که گویند در جهان این بود
که بعد ساعت بیداری به خواب شدم
به صبحگاه شنیدم ز گل به حسرت گفت
کجاست بلبل شیدا که بینقاب شدم
نه یک دو ساغر ساقی چنین خرابم کرد
خراب مستی آن چشم نیمخواب شدم
ز بس که توبه ز می کردم و شکستم باز
خجل ز توبه و شرمنده از شراب شدم
برفت طاقتم از تن به طاق ابرویش
ز تاب طره پرتاب او به تاب شدم
پس از وفات ز خاکم گذشت بهر نثار
نداشتم دل و جانی ز خجلت آب شدم
هنوز ساغر می ناچشیده از دستش
ز عکس عارض ساقی در اضطراب شدم