ساغر کنگاوری » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۵

گوشه امن و جام می ماه‌وشی مقابلم

بی‌خبر است آسمان شکر ز بخت مقبلم

ای که گره گشایمت فکر رهاییم کند

دام چگونه بگسلم بندی آن سلاسلم

یار کند به صد جفا بند ز بند من جدا

خون وفا همی‌چکد از رگ و از مفاصلم

ای که به قهر گفته‌ای از سر کوی من برو

گیرم اگر که خود روم گو به کجا رود دلم

من که سفینه می‌برم لجّه بحر عشق را

یا بکشد به غرقه‌ام یا بکشد به ساحلم

تخم وفا که کشته‌ام بی‌ثمر است عاقبت

سیل جفا نبرد اگر برق زند به حاصلم

تا تو به بزم دیگران شمع و چراغ بوده‌ای

من به گداز و سوز دل غیر شمع محفلم

هر که جنون عشق را چاره به عقل می‌کند

عقل گمان نمی‌کند گوید اگر که عاقلم

دعوی خون به حیرتم روز جزا چه سان کنم

گر به نگاه واپسین چشم فتد به قاتلم

خود به هوای دامگه ترک نمودم آشیان

من نه به صیدگاه عشق آمده صید غافلم

کاسه نگشت خاک من در کف می‌فروش اگر

رند سبوکش دگر کوزه بسازد از گلم

پیش‌رو خیال من رهبر کوی عشق شد

روز ازل که ساربان بست به ناقه محملم

دوش که پیر میکده دید به حال حیرتم

گرد به یک پیاله می حل هزار مشکلم

ساغر دل‌شکسته‌ام مانده و زار و خسته‌ام

نی پی گرد کاروان نه به سراغ منزلم