شبها که با خیال رخت آه میکشم
نقشی به لوح دیده از آن ماه میکشم
تا شستوشوی دل کنم از غیر نقش دوست
ناشسته روی جام سحرگاه میکشم
با سالکان میکده در شاهراه عشق
جامی به یاد رهرو آگاه میکشم
آویختن نیارم از آن دامن بلند
خجلت ز دست و پنجه کوتاه میکشم
یک تن ز همرهان طریقت نمیکشد
بار مذلتی که در این راه میکشم
یک ره دلم به حلقه آن زلف ره نیافت
بنگر چه ها ز طالع گمراه میکشم
گر دست من به چاه زنخدان او رسد
صد یوسف پیمبر از آن چاه میکشم
گوشم سوی سروش و سبوی میم به دوش
شکر خدا که باده به دلخواه میکشم
خاک در گدای خرابات بودهام
منت کجا ز بارگه شاه میکشم
در دل فروزم آتشی از آه سوزناک
وز سوز سینه ناله جانکاه میکشم
ساغر مپرس قصه ز شبهای محنتم
کز غصه خون همیخورم و آه میکشم