باز مستانه برون از در خمار شدیم
آفت جان و دل مردم هشیار شدیم
از پس پرده پندار چو بیرون گشتیم
پردهدار حرم عالم اسرار شدیم
در حریم حرم از سعی صفایی نفزود
زآن به بتخانه مرید بت و زنار شدیم
حاصل خود همه دادیم به سیلاب فنا
فارغ از نیک و بد و اندک و بسیار شدیم
غیر بیحاصلی از حاصل اوقات نبود
ای بسا شام و سحر خفته و بیدار شدیم
تا تو را صورت و معنی به هم آمیخته شد
ما به نزهتگه جان صورت دیوار شدیم
بعد عمری که ز هر دام بلایی جستیم
به کمند سر زلف تو گرفتار شدیم
قصه جنت و کوثر به حریفان گفتیم
شرمسار از رخ ساقی و لب یار شدیم
کوکب بخت خود از مشرق ساغر جستیم
شرف طالع هر ثابت و سیار شدیم