با خیالت هر قدم از خویش بیرون رفتهام
راه عشقت را نمیدانی که من چون رفتهام
عاقلان را در ره عشق تو مجنون دیدهام
بس به سودای تو در صحرا و هامون رفتهام
خفته در منزل چه داند مشکلات راه عشق
راهرو داند که من این راه را چون رفتهام
با دل پر درد و روی زرد و چشم خونفشان
رفتهام تا راه عشق را به قانون رفتهام
محرمان کوی لیلی کی ز من یاد آورند
من که در دشت جنون از یاد مجنون رفتهام
برق و بارانی که بینی من به خیل اشک و آه
هر شب از بهر شبیخون سوی گردون رفتهام
نصرتم بین کز جنون عشق در میدان عقل
با درفش کاوی و جیش فریدون رفتهام
چارهجویان جمله عاجز مانده از درمان من
با دل پردرد پیش صد فلاطون رفتهام
نه فلک در پیش پای همتم یک گام نیست
رهرو عشقم ز ملک عقل بیرون رفتهام
حال مستان را ز من ساغر چه میپرسی که من
روزگاری هست کز میخانه بیرون رفتهام