ساغر کنگاوری » غزلیات » شمارهٔ ۸۵

همین نه مستی و عشق است باده راز خواص

که بس خواص دگر بخشد او ولی به خواص

بیار قلب محبت به کارخانه عشق

که کیمیا شوی آنگاه و (؟) ز رصاص

بود که گوهر یکدانه‌ای برون آریم

که عشق بحر محیط است و ما در او غواص

چگونه نگسلدم دل کمند عقل که عشق

مرا به گردن جان بسته رشته اخلاص

به شرع عشق مباح است خون کشته دوست

بکش مرا که به خون مباح نیست قصاص

به ملک نیستی از دوست کامران گردی

چو عشق و مستیت از هستیت نمود خلاص

به قرب صومعه زاهد اگر ز خاصان است

حریم میکده را ساغر است محرم خاص