ساغر کنگاوری » غزلیات » شمارهٔ ۷۲

نظر به حال من و دل نکرد یار امروز

گذشت کار من و کار دل ز کار امروز

نسیم نکهتی از تار زلف یار نداشت

ز زلف یار شدم تیره‌روزگار امروز

بهار لاله و گل بشکفد ببین که شکفت

ز طرف روی توام طرفه نوبهار امروز

عزای سرو و گل و لاله باغبان دارد

مگر به باغ شد آن شوخ گل‌عذار امروز

جرس ز حالت مجنون به ساربان نالد

مگر که ناقه لیلی‌ست در قطار امروز

ز عیش کام طرب جو مجوی فرصت وقت

به کام‌بخشی فردا چه اعتبار امروز

به حکم شرغ فقیهم برون ز مسجد کرد

فنا و مستی و دیوانگی به کار امروز

خراب باده دوشینه‌ام چنان ساقی

که جوش می‌زند اندر سرم خمار امروز

چه غم ز دشت فردای حشر ساغر را

که در دلش بود اخلاص هشت و چار امروز