دلم گرفته شد از صحبت صغیر و کبیر
بر آن سرم که چو دیوانه بگسلم زنجیر
ز قیل و قال ملولم خوشم به ناله چنگ
که قول حق شنوم از ترانه بم و زیر
چه نقشها که ز یک موج زد به پرده آب
فدای جنبش دریای عشق عالمگیر
مبین به طاعت زاهد که شب نهان دارد
به زیر جامه سالوس خرقه تزویر
به کار خود ز فروماندگان حیرانم
به کوی یار غریبم به دست عشق اسیر
علاج عشق به تدبیر عقل ممکن نیست
کسی نکرده به تدبیر پاره تقدیر
بنال شام و سحر زآن که کار کس نگشود
مگر ز آه سحرگاه و ناله شبگیر
طمع ز خلق ببر حاجت از خدا بطلب
که قادر است و سمیع است و عالم است و نصیر
اگر ز عمر جوانی تمتعی خواهی
به جان و دل بشنو جان من نصیحت پیر
کسی ز منزل جانان به حیله جان نبرد
که خاک کوی وفا منزلیست دامنگیر
ز خاک کوی تو حاشا که روی برتابم
اگر کشند به تیغم و گر زنند به تیر
برو ادیب به اهل صلاح قصه بخوان
که نیست ساغر از این مهملات پندپذیر