ساغر کنگاوری » غزلیات » شمارهٔ ۶۴

هزار شکل که از فضل کردگار ودود

به وصل یار بدیدیم چهره مقصود

چو سوز عشق نباشد ز پارسا چه بود

که شامگه به رکوع است و صبحدم به سجود

به جاه و سلطنت و پایه دوری از مقصد

اذا الزمت بهون الهوی هو المقصود

قبول عشق تو افتاده‌ام ز بخت سعید

زهی سعادت اقبال و طالع مسعود

روم به داغ غمت کز نخست آمده‌ام

به داغ عشق تو چون لاله از عدم به وجود

هر آن شبی که هم‌آغوش با خیال توام

‌به صبح هم‌نفس آیم ز بوی عنبر و عود

چه نسبت است به خوبان تو را که مادر دهر

به عمر خویش نیاورده چون تویی مولود

مرا ز آتش نمرود و عشق باکی نیست

خلیل‌وار روم من بر آتش نمرود

قبول صومعه‌داران نباشم ار سهل است

مباد از در پیر مغان شوم مردود

مگو ز دایره کفر خارج است ایمان

مگو ز حلقه ایجاد نیست گبر و یهود

دلم گرفته شد از پند ناصح نادان

کجاست ساقی و ساغر کجاست بربت و عود