ساغر کنگاوری » غزلیات » شمارهٔ ۶۰

نسیم آمد ز کوی یار و از وی بوی یار آمد

نیاز نیم‌شب ورد سحر آخر به کار آمد

به عمری از دیار یار ای دل بی‌خبر بودی

خبرها دارد اکنون قاصدی کز آن دیار آمد

به گوشم این سروش از پرده غیب آشکار آمد

که فیض رحمت ایزد به مست و هوشیار آمد

من از پیر مغان با هر خطا چشم عطا دارم

که بخشد عذرخواهی را چو او بر زینهار آمد

به کوی می‌فروش آن گوشه میخانه را نازم

که دیدم هر کس آن جا مست رفت و هوشیار آمد

گذشت از بزم می‌خواران و از می دامنی تر کرد

خوشم از زهد خشک زاهد پرهیزکار آمد

چه گویم چون ندارم اختیاری بر سخن گفتن

سخن چون در میان از حرف جبر و اختیار آمد

مرید کعبه عشقم که کمتر پاسبان آن جا

چو شد محرم حریم حرمتش را پرده‌دار آمد

به کام دل نیاسودم دمی در گوشه دامی

به گلزار و چمن چندین خزان رفت و بهار آمد

ز توفان بلا سرگشته در موج فنا غلتد

هر آن کشتی که از غرقاب عشقت بر کنار آمد

تو می‌خواهی برو چندین هزاران پیر پیدا کن

که از روز ازل ساغر مرید هشت و چار آمد