بهار آمد بگو یاران که گل در گلشن افشانند
به شادی جام می گیرند و از غم دامن افشانند
به زلف عنبرافشان شاهدان در محفل عشرت
عبیر عطرسا (؟) افشانند
بجز خار جفا باری نیارد آزمودم من
هر آن تخمی که از بهر وفا پروردن افشانند
چه باشد خوبرویان با رقیبان سرگران گردند
به کام دوستداران آستین بر دشمن افشانند
همیخواهم پس از مردن که گردم خاک میخانه
چو می نوشند رندان جرعهای هم بر من افشانند
افشان دامن از دنیا اگر مرد خدا هستی
که مردان خدا دائم ز دنیا دامن افشانند
بیا ساقی که در زیر زمین جمشید جم گوید
دریغ از رشحه ساغر که بر خاک من افشانند