ساغر کنگاوری » غزلیات » شمارهٔ ۵۴

به کوی عشق خراباتیان سرمستند

که در سماع و طرب با ستاره هم‌دستند

گروه باده‌کشانی به کوی میکده‌اند

که در ازل به یکی جرعه تا ابد مستند

به بی‌نوایی رندان مست خورده مگیر

که مردمان خدا پر دل و تهی‌دستند

هزار بند بلا در جهان آزادیست

گمان مبر که از این دام رستگان رستند

خوشا سعادت آنان که در طریقت عشق

ز خویشتن ببریدند و با تو پیوستند

به کوی عشق مرا فتح باب آن دم شد

که بر رخم در خواهش ز شش جهت بستند

زهی ستم‌ که حریفان انجمن بردند

مرا که توبه و پیمانه هردو بشکستند

روا بود که نکویان کنون جفا ببرند

که قدر مهر و وفا را چرا ندانستند

دل من است که با ناخن جفا ساغر

ز هر طرف ستم اندیشه مهوشان جستند