ساغر کنگاوری » غزلیات » شمارهٔ ۵۳

سال‌ها منظر دل آینه روی تو بود

طاق محراب دعایم خم ابروی تو بود

من بیهوده‌نورد این همه ره گردیدم

یاد باد آن که گذارم به سر کوی تو بود

یاد باد آن که روان در لب جو می‌گشتم

سرو رعنای دلم قامت دلجوی تو بود

دل که دیوانه‌وش آشفته و حیران می‌گشت

عاشق روی تو و شیفته موی تو بود

در ازل عقل به دیوانگیم حکم نمود

زآن که زنجیر جنون حلقه گیسوی تو بود

فتنه گردش دوران نه ز من شورانگیخت

آفت جان و دلم نرگس جادوی تو بود

حرف شیرین‌دهنان دوش چو آمد به میان

شهد شکرشکن آن لعل سخن‌گوی تو بود

ابر و باران و مه و مهر ندارند اثر

آن که جا داد به گل‌های چمن بوی تو بود

پیش از آن دم که گلی بشکفد از گلشن عشق

ساغر دلشده را دیده و دل سوی تو بود