ساغر کنگاوری » غزلیات » شمارهٔ ۵۰

در سر کوی خرابات مغان مستانند

که به یک جام دو صد حشمت جم نستانند

وه چه صاحب‌نظرانند در آن منظر حسن

کز دم صبح ازل تا به ابد حیرانند

به حقیقت ز خط مرکز یک پرگارند

نقطه‌هایی که در این دایره امکانند

خفتگان سحر از قافله شب دورند

شهسواران ره عشق سحرخیزانند

عاقلانی که به دیوانگیم می‌خندند

در وصالند که فارغ ز غم هجرانند

ترک چشمان تو کز گوشه ابرو نگرند

بهر خون ریزی عشاق سیه مستانند

گر چه زلفین تو خود مایه کفرند ولی

از خط صفحه رخسار تو مصحف‌خوانند

زاهد ایمن بود از خرقه تزویر ولی

در کمین‌گاه نظر هر طرفی رندانند

از در پیر مغان فخر گدایی دریاب

که گدایان در پیر مغان سلطانند

ساغرا مغ‌بچگانند که از رشحه جام

بر سر تربت جمشید گلاب‌افشانند