شکست توبهام از می بهار وقت صبوح
بهار میشکند توبه گر بود ز نصوح
نسیم صبح که بر لاله و پیاله وزد
مرا نسیم حیاتی بود ز عالم روح
زهی صباح بجز آن تمام شب مستی
که پیر مغبچگانش زند صلای صبوح
ز موج حادثه با جام می کناره بجوی
نجات خواه به توفان غم ز کشتی نوح
کمال حسن ندارد مجال استدلال
بر آفتاب نخواهد دلیل به ز وضوح
چو پای صدق نهادم به راه کعبه عشق
هزار در به رخم شد ز هر قدم مفتوح
فتوح روح صبوح سحر بود ساغر
علی الصباح ز ساقی طلب به روح فتوح