صوفی ببین دمیده صبح و دم صبوح
از ساغر صبوح طلب روح را فتوح
ان الرواح راح و ان الصباح لاح
ان النسیم هب و نشر الحمی یفوح
ساقی صبوح کو که نشاند خمار شب
یا صاحب الکرامة اصبحت للصبوح
خواهم به یک پیاله تلافی ز آسمان
اذ نغمة الحیات قصاص من الجروح
توفان سیل دیدهام از خون دل بود
ان المدامع ترکت ابتلا نوح
ناصح حدیث توبه به پرهیزکار گو
ما را ز توبه توبه بود توبة النصوح
ای دل مبر گمان خلاصی ز بند عشق
لابد من حکومته اینما تروح
جان جهانی و ز جهان برگزیدهای
اذ کل ما سواک کجسم و انت روح
یک لحظه نیز مدت هجران به من مگوی
کو با من آن تحمل ایوب و صبر نوح
ساغر به وجه و خنده وصل و سروریش
قلبی بذکر ناعسته الطرف قد ینوح
حب علی سفینه اهل سلامت است
ینجی الغریق من هلکات البلا کنوح