ساغر کنگاوری » غزلیات » شمارهٔ ۲۸

بازآمدم که خیمه زنم در پناه دوست

بر جسم و جان جلا دهم از جلوه‌گاه دوست

خواهی چو آفتاب دمد صبح دولتت

مهری گزین به طلعت روی چو ماه دوست

در کوی عشق زنده جاوید آن کسی‌ست

کز روی صدق جان بسپارد به راه دوست

یابم دوباره ذوق حیات ابد اگر

افتد پس از وفات به خاکم نگاه دوست

دورم من ای صبا تو به صد عجز بوسه زن

چون بگذری به خاک در بارگاه دوست

با خیل غمزه غارت صد ملک دل نمود

یا رب همیشه باد مظفر سپاه دوست

کید سپهر و خصمی دشمن چه می‌کند

ما را که جسته‌ایم امان در پناه دوست

از گردش زمانه ملولیم ساقیا

دوری به یاد گردش چشم سیاه دوست

روشن‌تر آفتابی اگر خواهد آسمان

یک ذره خاک بخشمش از جلوه‌گاه دوست

بزم شراب و جمله حریفان ز باده مست

مست است ساغر از نگه گاه گاه دوست