ساغر کنگاوری » غزلیات » شمارهٔ ۱۶

رهرو عشق مگر سالک آگاهی نیست

ور نه از دیر مغان تا به حرم راهی نیست

خالی از مومن و ترسا نبود حلقه عشق

اندر این سلسله از هیچکس اکراهی نیست

آن نه میخانه و مسجد که زیادت طلبی

کوی عشق است در او مرتبه جاهی نیست

تو ز کوته‌نظری دست نداری ور نه

دامن رحمت حق دامن کوتاهی نیست

شکوه از دوست به جز دوست نمی‌شاید گفت

که بجز دوست پناهی و هوا‌خواهی نیست

در ره عشق قدم بر اثر پای بنه

هان مپندار که راهی‌ست در او چاهی نیست

سوز عشقت جگر دل‌شدگان پاک بسوخت

هیچکس را ز غمت حوصله آهی نیست

آسمان کم نکند کینه عشاق مگر

یک دل سوخته و آه سحرگاهی نیست

به در میکده ساغر به گدایی خوش باش

که گدای در میخانه نه کم از شاهی نیست