ساغر کنگاوری » غزلیات » شمارهٔ ۱۳

هر مشکلی که روی دهد مستی توان شکیب

بسیار مشکل است شکیب از رخ حبیب

دور از توام نمانده به دل طاقت و شکیب

باز آ که می‌کشد غم هجرانم عنقریب

فرخنده وقت کز تو رسد مژده وصال

پیروزبخت کز درم آیی به فر و زیب

دل یاد چین زلف سیاه تو می‌کند

گویا شب است و یاد وطن می‌کند غریب

مردم‌کشند و مست و نظر‌باز و حیله‌ساز

فریاد از آن دو نرگس فتان و دلفریب

با چشم خون‌فشان و رخ زرد چون کنم

گیرم که در درد دل بنهفتم من از طبیب

خواهد نصیب خود همه از خوان قسمتی

ما از نقاب حسن تو خواهیم یا نصیب

حرفی ز درس و دفتر حسنش نخوانده کس

خود عشق بود مکتب ایجاد را ادیب

سخت است راه عشق و دو صد خضر راهبر

آنجا ز ماندگان فراز است یا نشیب

در حیرتم ز دعوی گلچین و باغبان

نه شاخ گل هنوز و نه گلشن نه عندلیب

من دلخوشم که عاشق یارم شود هزار

بی‌مشتری متاع بود یار بی‌رقیب

ساغر بیا که عاشق دیوانه‌ایم ما

ما از کجا و ناصح فرزانه و لبیب

تقلید شیخ و سبحه و سجاده تا به چند

کو پیر دیر و پیروی باده و صلیب