ساغر کنگاوری » غزلیات » شمارهٔ ۱۲

زهی ز تابش حسن تو مهر و مه در تاب

مثال روی تو چشم فلک ندیده به خواب

چه داغ‌هاست ز خالت به قلب‌های فگار

چه سوز‌هاست ز عشقت به سینه های کباب

به عهد حسن رخت بخت عاشقان بیدار

به دور فتنه چشم تو چشم فتنه به خواب

به کوی عشق دری می‌زنم به راه امید

فتوح بخش مرا یا مفتح الابواب

کنون چه چاره عزیزان که عشق غرقاب است

مراست کشتی بی‌بادبان در آن غرقاب

به هر دو کون چه مردانه پشت پا زده‌اند

سرم فدای خراباتیان مست و خراب

به نیم جرعه شراب ار جهان ز من باشد

به کوی میکده بخشم به نیم جرعه شراب

گرت هواست که پیرانه سر جوان گردی

بنوش باده دیرین به یاد عهد شباب

حدیث واعظ نادان فسانه است و فسون

بیا ترانه شنو از حدیث چنگ و رباب

رضای دوست طلب کن تو یا ارادت دوست

امید و بیم نمی‌شاید از ثواب و عقاب

به کوی میکده تا فرصتت بود ساغر

مده پیاله ز کف قدر وقت را دریاب