ساغر کنگاوری » غزلیات » شمارهٔ ۱۱

این شه‌سوار کیست که آید به فر و زیب

چندین هزار جان و دلش دست در رکیب

باز آن نگار ماه‌رخ از عشق روی کیست

چون گل دریده پیرهن و چاک کرده جیب

تا کی شکایت ای دل بی‌درد از حبیب

بیمار باش تا گذرد بر سرت طبیب

ای بی‌نصیب مانده ز مستی و ذوق عشق

ما را ز قسمت ازلی بوده این نصیب

روز ازل به مکتب تعلیم درس و عقل

آداب عشق یاد گرفتم من از ادیب

گل جلوه می‌فروخت که زد برق غیرتی

نه گلبنی گذاشت نه گلشن نه عندلیب

آسوده‌ام ز دیر و حرم در حریم عشق

فارغ ز قید و حرمت سجاده و صلیب

فردا مراست نعمت وصل و حریم دوست

زاهد تو باش و باغ بهشت و انار و سیب

بر رهروان عشق ز یک گام پیش نیست

دریا و کوه دشت و هزاران فراز و شیب

نازم به کوی دوست که آن جا به غیر عشق

نه درد و نه دواست نه بیمار و نه طبیب

مشکن دلم به دامگه آن شکنج زلف

اندیشه کن به نیم شب از ناله غریب

آداب شیخ صومعه مردم فریبی است

ساغر به کوی میکده می خور مخور غریب