این شهسوار کیست که آید به فر و زیب
چندین هزار جان و دلش دست در رکیب
باز آن نگار ماهرخ از عشق روی کیست
چون گل دریده پیرهن و چاک کرده جیب
تا کی شکایت ای دل بیدرد از حبیب
بیمار باش تا گذرد بر سرت طبیب
ای بینصیب مانده ز مستی و ذوق عشق
ما را ز قسمت ازلی بوده این نصیب
روز ازل به مکتب تعلیم درس و عقل
آداب عشق یاد گرفتم من از ادیب
گل جلوه میفروخت که زد برق غیرتی
نه گلبنی گذاشت نه گلشن نه عندلیب
آسودهام ز دیر و حرم در حریم عشق
فارغ ز قید و حرمت سجاده و صلیب
فردا مراست نعمت وصل و حریم دوست
زاهد تو باش و باغ بهشت و انار و سیب
بر رهروان عشق ز یک گام پیش نیست
دریا و کوه دشت و هزاران فراز و شیب
نازم به کوی دوست که آن جا به غیر عشق
نه درد و نه دواست نه بیمار و نه طبیب
مشکن دلم به دامگه آن شکنج زلف
اندیشه کن به نیم شب از ناله غریب
آداب شیخ صومعه مردم فریبی است
ساغر به کوی میکده می خور مخور غریب