ساغر کنگاوری » غزلیات » شمارهٔ ۶

طومار عمر چند کنم سال و ماه را

کو باده تا به عرش زنم بارگاه را

ساقی بیا که مانده به زندان حیرتم

دور فلک ز شش جهتم بسته راه را

بر ساغر بلور می لعل‌فام ریز

تا مشتری نظر نکند مهر و ماه را

عشاق را چه حالت پروای کفر و دین

عشق آتشی‌ست میکده و خانقاه را

صحرای عشق وادی حیرت بود در او

ضد خضر راه گمشده گم کرده راه را

بگذار حرص و نخوت و بگذر که رفتگان

بگذاشتند مسند و تخت و کلاه را

از درگهت مران من بیداد دیده را

شوکت به دادخواه بود پادشاه را

دل‌ها عزیز دار و به خواری رها مکن

شه را سزد که قدر شناسد سپاه را

فردا که در مقام حسابم درآورند

در حیرتم که عذر چه گویم گناه را

پاکی دهد نجات و وگرنه کجا بود

موی سفید عذر درون سیاه را

ساغر گدای درگه عشق است در جهان

نه دیر می‌شناسد و نه خانقاه را