طومار عمر چند کنم سال و ماه را
کو باده تا به عرش زنم بارگاه را
ساقی بیا که مانده به زندان حیرتم
دور فلک ز شش جهتم بسته راه را
بر ساغر بلور می لعلفام ریز
تا مشتری نظر نکند مهر و ماه را
عشاق را چه حالت پروای کفر و دین
عشق آتشیست میکده و خانقاه را
صحرای عشق وادی حیرت بود در او
ضد خضر راه گمشده گم کرده راه را
بگذار حرص و نخوت و بگذر که رفتگان
بگذاشتند مسند و تخت و کلاه را
از درگهت مران من بیداد دیده را
شوکت به دادخواه بود پادشاه را
دلها عزیز دار و به خواری رها مکن
شه را سزد که قدر شناسد سپاه را
فردا که در مقام حسابم درآورند
در حیرتم که عذر چه گویم گناه را
پاکی دهد نجات و وگرنه کجا بود
موی سفید عذر درون سیاه را
ساغر گدای درگه عشق است در جهان
نه دیر میشناسد و نه خانقاه را