ساغر کنگاوری » غزلیات » شمارهٔ ۵

ساقی بده ز ساغر زرین شراب را

در دور مه به جلوه درآر آفتاب را

ساغر به دست گیر و بکش خنجر از نیام

بگشا در کرشمه و ناز و عتاب را

ساقی بیا و مجمره روشن ز عود کن

مطرب بیار بربت و چنگ و رباب را

در پرده سوخت شوق رخش جان عالمی

آه از دمی که افکند از رخ نقاب را

غافل گذشت از برم ابر کرم مگر

رحمی به تشنگان نبود این سحاب را

آن دم که عکس عارض ساقی به می فتاد

ساغر به دل گشود در اضطراب را