مجذوب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات پراکنده » شمارهٔ ۱

با آن گل خودرو که عیانش نتوان یافت

داریم بهاری که خزانش نتوان یافت

فریاد که افتاده سر و کار دلم را

با عربده‌جویی که زبانش نتوان یافت

آن گنج که پیدا و نهان در طلب اوست

پیداست که پیدا و نهانش نتوان یافت

خضر از ره دوری طلب چشمه جان کرد

پنداشت که در گنج دهانش نتوان یافت

ما نام و نشان را نشناسیم که مجذوب

بد نام کسی شد که نشانش نتوان یافت