مجذوب تبریزی » دیوان اشعار » ماده‌تاریخ‌ها » شمارهٔ ۸

چون از خبر آمدن لشکر روم

مردم همه دامن از تعیش چیدند

من مانده به حیرت که چنان حادثه را

با روز قیامتش همی‌سنجنیدند

کز غیب سروشی به نکوفالی گفت

کن جمع دل خود که ز هم پاشیدند

ز اقبال صفی قوم به ادبار قرین

گامی ننهاده پیش وا گردیدند

تاریخ فنای روی‌گردانی چند

پرسیدم گفت (پشت گردانیدند)