ای شوخ اضطراب برای چه میکنی
گر عاشقی شتاب برای چه میکنی
خود را اسیر عشق ز خود بیوفاتری
ای خانمان خراب برای چه میکنی
آن رنگ آفتابی گل گل شکفته را
همرنگ ماهتاب برای چه میکنی
از سوز رشک و داغ تغافل چه آگهی
ما را دیگر کباب برای چه میکنی
چون یافتی که با لب میگون چه نشئههاست
منع من از شراب برای چه میکنی
رسوای خلق گشتی و همدرد ما شدی
از ما دیگر حجاب برای چه میکنی
دانستهای که عشق سراپا محبت است
از دوست اجتناب برای چه میکنی
بهر بتی که خفته در آغوش خواب ناز
از دیده منع خواب برای چه میکنی
دانستهای که ناله مجذوب از چه روست
با ما دگر عتاب برای چه میکنی