مجذوب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات و قصاید » شمارهٔ ۲۴۳

خرم دلی که در همه حالش نظر کنی

آگه کسی که هم ز خودش بی‌خبر کنی

خوش‌حال بی‌دلی که به یک جام التفات

از خاطرش غم دو جهان را به در کنی

فیروز طالعی که به یک آه صبح‌گاه

مستغینش ز فایده هر سفر کنی

روشن نظاره که به کحل عنایتش

چشم و چراغ مردم صاحب‌نظر کنی

شادان همیشه مست که با اعتقاد صاف

زآن می‌کنند گنه که کرم بیش‌تر کنی

ساقی بیار باده که خیر است عاقبت

نوعی مکن که بی‌خبران را خبر کنی

راه نجات هر دو جهان می‌نمایدت

یک سجده به جا که در این ره‌گذر کنی

امیدوار و صاف‌دل و صبح‌خیز باش

تا خنده‌ها ز گریه وقت سحر کنی

مجذوب جبهه را مکن از گرد سجده پاک

تا خون رشک در دل شمس و قمر کنی