ای پادشاه خوبان سوی گدا نگاهی
خوبان نگاه خود را سر میدهند گاهی
کشتیسوار دولت ما را ز چشم مگذار
خیری بکن به درویش چون میروی به راهی
با غیر هفته هفته رفتی به سیر گلزار
ای ماه نو به ما هم بنمای رخ به ماهی
دل شد اسیر زلفت باری حمایتش کن
آورده گیر مرغی بر بوته پناهی
ای سنگدل نگاهی آخر به زیر پا کن
انکار کن که برخاست از خاک گرد راهی
یارا که راست یارا تا از تو وجه پرسد
گر پا نهی بهر کام در خون بیگناهی
ما را چه حد و یارا بزم وصال جستن
درویش را چه نسبت با چون تو پادشاهی
اشکم خبر ز دل داد گوهرنشان دریا
هستند اختران هم هر یک تو را گواهی
هرگز نیایدم رشک الا بر آن که دارد
در دیده موج اشکی در سینه مد آهی
بازم طواف آن در افکنده شور در سر
یا رب رفیق گردان ما را به خیرخواهی
از جرم بیحد خویش مجذوب پر میندیش
در خورد رحمتش کن گر میکنی نگاهی