مجذوب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات و قصاید » شمارهٔ ۲۲۹

سلامی چون نسیم صبح‌گاهی

به آن رونق‌‌فزای بزم شاهی

انیس الدوله خاقان اعظم

رواج‌آموز لطف یاد شاهی

چمن‌پیرای سروستان استقبال

چراغ افروز بزم خیرخواهی

نبودم هیچ وقت بی‌دعایت

ز من اظهار و از دل‌ها گواهی

بود تا خیرخواهت نیت خیر

مهیا باشدت هر چیز خواهی

دل درویش از هم‌دوشی شاه

نگرداند عنان از پادشاهی

اگر صد سال باشد هم‌دم لعل

نگردد کهربا از رنگ کاهی

بیا ساقی که آن خصم اجل نام

نه بیم از شاه دارد نه سپاهی

نشاید شد حریف بازی چرخ

که آخر می‌برد خواهی نخواهی

نفس را دوستی می‌دان زیان‌کار

که شد هم زندگ هم عمرگاهی

به نحوی حرف کن عمر نفس را

که دارد زنده‌ات چندان که خواهی

اگر درویش اگر شاه است مجذوب

بود راه نجاتش خیرخواهی