از از ورق حسن تو هر حرف کتابی
خلق حسن از دفتر اخلاق تو بابی
بسیار چو عیسی و خضر چشم به راهند
یوسف صفت از چهره برانداز نقابی
عالم شود آن روز گلستان که جمالت
باران کند از لطف به هر گوشه سحابی
از شوق زمینبوس تو خورشید جهانتاب
عمریست که چون عمر گرفته است شتابی
ای دولت بیدار چه گردد که دهد رو
نظاره رخسار تو در پرده خوابی
ساقی مکن از گریه مستانه خموشم
باشد به رخ بخت بپاشیم گلابی
دنیای دنی در خور این طول امل نیست
این تشنه لبی را چه کند موج سرابی
چون گرد ریا کهنه شود ظلمت کفر است
در میکده خود را برسان بر لب آبی
از دار فنا دور مدان رفتن خود را
تا دم زدهای که شود از بحر حبابی
مجذوب ز امید تو خوشنود نکردم
تا در لب کوثر نکشم جام شرابی