آن شب که با خیال لبت غنچه خفتهام
صبح از نسیم زلف تو گل گل شکفتهام
بیدار کرده صبح سعادت مرا ز خواب
آن شب که در خیال تو بیدار خفتهام
دائم لبت به خنده و رویت شکفته باد
چون گل به یک پیاله کنی گر شکفتهام
صد ره میان خوف و رجا فکرتم گداخت
با آن که مژدهها ز کلامت شنفتهام
باید ز آستان تو جویم دوای خویش
آگاه جز تو کیست ز راز نهفتهام
از خار پای همتم اندیشه کی کند
در راه دل که با مژه یک عمر رفتهام
حیرت مکن ز همت مجذوب و زور عشق
گر شش هزار بیت به یک ماه گفتهام
نیکو نگر که نسخه دیوان محشر است
این شش هزار در که به یک ماه سفتهام
مجذوب لاف عشق زدن عاشقانه نیست
این نکته را به گوش تو صد بار گفتهام