گر دیدهام غبار و پناهی گرفتهام
بر طرف دامنی سر راهی گرفتهام
در خاطرم شکست طلسمات آرزوست
پیمانه هم از کف شاهی گرفتهام
گنج قناعتم ز عنایات لطف اوست
این ملک را به تحفه آهی گرفتهام
منعم مکن ز حلقه مستان سینهصاف
من هم در این حصار پناهی گرفتهام
پای طلب ز کوی خرابات چون کشم
آن جا نشان خانه ماهی گرفتهام
چون شمع دل گداخته صد بار جرأتم
تا رخصت نهفتهنگاهی گرفتهام
تا خانقاه دین نشود از ریا خراب
بر هر ثواب خویش گناهی گرفتهام
تا خجلت از کرم نبرم روز بازخواست
بر هر گنه ز توبه گواهی گرفتهام
مجذوب و خاکسارم و در انتظار دوست
در کوچه وفا سر راهی گرفتهام