مجذوب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات و قصاید » شمارهٔ ۱۸۵

هر جا ز سر گذشت خود افسانه بسته‌ایم

بندی به پای عاقل و دیوانه بسته‌ایم

مشتاق یک نظاره دیدار آشناست

چشمی که از عنایت بیگانه بسته‌ایم

خون خورده‌ایم در عوض باده هم‌چو شیر

تا ره به خصم خویش دلیرانه بسته‌ایم

در ملک فقر با غم یاجوج حرص نیست

سدی‌ست با همت شاهانه بسته‌ایم

در جست‌وجوی دل که همان خانه خداست

احرام کعبه در ره می‌خانه بسته‌ایم

سیمای شمع در دل شب خوش‌نماتر است

ما دل به زلف یار حکیمانه بسته‌ایم

خواهش کجا به جذبه معشوق می‌رسد

تهمت به عشق‌بازی پروانه بسته‌ایم

با التفات ساقی و احسان می‌فروش

پیمان به دست‌یاری پیمانه بسته‌ایم

مجذوب باده‌نوش که ماییم و یک امید

آن هم به التفات کریمانه بسته‌ایم