ای دل بیا که مژده وصلی شنیدهام
روز خوشی به طالع خود باز دیدهام
در بزم وصل ناله یقین دلگشاتر است
منعم مکن که بلبل هجران کشیدهام
پروانهوار روز و شبم در نظر یکیست
بیدوست روشنی ندهد نور دیدهام
یک عمر خون گره شده چون لعل در دلم
تا مژدهای ز لعل لبت واکشیدهام
در سینه داغ نیست که در هم شکفته است
از لالهزار عشق تو گلهاست چیدهام
با یاد زلف و روی تو واللیل و الضحی است
حرزی که در فراق تو بر خود دمیدهام
دردت عزیزتر بود از جان و غافلم
حق با من است از آن که پر ارزان خریدهام
دست دهنده آب به آتش زند مدام
ساقی شنیدهای تو ولی بنده دیدهام
تنها نه پیش پیر مغان می به از ریاست
از مفتیان مدرسه هم وارسیدهام
در عشق سید حادثه پستم نمیکند
چون کوه در حصار فلک آرمیدهام
مجذوب مژده باد که آمد بهار وصل
بالیدنی به طالع خود بازدیدهام