چه غم دارم غم دلدار دارم
چه کم دارم غم بسیار دارم
ندانستم دلم را چون ربودند
زیان از گرمی بازار دارم
دلم جمع است با زلف پریشان
مسلمانم ولی زنار دارم
ز بس در کوچهها بیهوده گشتم
خجالت از در و دیوار دارم
رقیب از خاطرم نگذشته هرگز
شکایت گونهای از یار دارم
سلیمان خاتمی افگنده از دست
در این بیغوله هم من کار دارم
ز خصم کجزبان اندیشهام نیست
زبان خوش برای مار دارم
سراپا عیبم و نیکم شناسند
کریمی چون خدا ستار دارم
از آنم چشم بر مال کسی نیست
که من هم چشم گوهربار دارم
دل از کف داده و مجذوب و مستم
به غیر از عاشقی صد کار دارم