به صد آشفتگی چون موج هر سو بیقرار افتم
که زاین دریای توفانخیز شادی بر کنار افتم
غزال فیض پر وحشیست کاو انجام کثرتسوز
که بیخود کردم و تنها به دنبال شکار افتم
چرا پوشم در این میخانه چشم از روی آن ساقی
که چشم مست او هرگز نخواهد در خمار افتم
هوای عشرتافزا جوش گل مپسند ای ساقی
که گل گل بشکفد گلزار و من در خار خار افتم
در آن میخانه شوقم را تمنا در کنار افتد
که هست پای خم برخیزم و در پای یار افتم
شعور عقل را چون نیست عار از ننگ نادانی
روم در عالم مستی به فکر ننگ و عار افتم
شدم در باغ و از آشفتگی بیاو ندانستم
به نی چون ناله پیچم یا چو آتش در خیار افتم
جنون از داغهای سینهام آن لحظه گل چیند
که با یاد رخت مستان به طرف لالهزار افتم
دلم آن لحظه خاطرجمع گردد از پریشانی
که دریای تو چون زلف دوتایی اختیار افتم
بهشت نقد این ویرانسرا مجذوب آن باشد
که دائم در دیار دل به فکر درد یار افتم