دگر رفتم که در میخانه باشم
رفیق شیشه و پیمانه باشم
ز مینوشی رود کار من از پیش
روم در کار خود مردانه باشم
دل دریاکشم خوشنود از آن است
که من دردیکش میخانه باشم
چرا از می فروشان دور گردم
چرا با آشنا بیگانه باشم
در آن مجلس که ساقی شمع بر مست
چرا حسرتکش پروانه باشم
به حرف ناصح و فریاد واعظ
اگر عاقل شوم دیوانه باشم
برو زاهد ریا فسق است بیعیش
چو در دامم چرا بیدانه باشم
بیا ساقی به رغم کورطبعان
خراب نرگس مستانه باشم
تو میباید که دائم شاد باشی
چه باشم من که باشم یا باشم
توانم آشنا را آشنا ساخت
اگر بیگانهای بیگانه باشم
چه حاصل از غم ایام مجذوب
همان بهتر که در میخانه باشم