مجذوب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات و قصاید » شمارهٔ ۱۶۹

دل داده‌ایم و تحفه دردی گرفته‌ایم

خون خورده‌ایم و چهره زردی گرفته‌ایم

خورشید و ماه را که سر از آسمان گذشت

از دفتر جمال تو فردی گرفته‌ایم

سرگشته توییم و فلک پیش خیل ماست

در وادی جنون پی گردی گرفته‌ایم

ما را هوای میکده بر سر فتاده است

آن جا نشان چاره دردی گرفته‌ایم

چشم و چراغ ما دل صاف است چون سپهر

تا از کتاب حسن تو فردی گرفته‌ایم

آبی مگر بهشت زند بر هوای ما

آن جا نشان چشمه سردی گرفته‌ایم

دنیا زن است و عاشق دنیا نه زن نه مرد

این پند را به گوش ز مردی گرفته‌ایم

مجذوب مدتی‌ست که از ما کشیده سر

یک باره ترک بادیه‌گردی گرفته‌ایم