دل دادهایم و تحفه دردی گرفتهایم
خون خوردهایم و چهره زردی گرفتهایم
خورشید و ماه را که سر از آسمان گذشت
از دفتر جمال تو فردی گرفتهایم
سرگشته توییم و فلک پیش خیل ماست
در وادی جنون پی گردی گرفتهایم
ما را هوای میکده بر سر فتاده است
آن جا نشان چاره دردی گرفتهایم
چشم و چراغ ما دل صاف است چون سپهر
تا از کتاب حسن تو فردی گرفتهایم
آبی مگر بهشت زند بر هوای ما
آن جا نشان چشمه سردی گرفتهایم
دنیا زن است و عاشق دنیا نه زن نه مرد
این پند را به گوش ز مردی گرفتهایم
مجذوب مدتیست که از ما کشیده سر
یک باره ترک بادیهگردی گرفتهایم