مجذوب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات و قصاید » شمارهٔ ۱۶۳

مستیم و گنه‌کار و به جز آه نداریم

باک از عسس و محتسب و شاه نداریم

بی‌باک و سراسر رو و رندیم و نظرباز

در دل هوسی جز رخ چون ماه نداریم

جاهی که زوالش نبود دولت فقر است

آن نیست که ما دوستی جاه نداریم

شهری که در او دولت و اقبال فروشند

نزدیک تر از ملک سحرگاه نداریم

داریم به توفیق خدا سلطنت فقر

ما رشک به درویش و شهنشاه نداریم

کین در دل ما نیست مگر با دل پرکین

در سینه به غیر از دل آگاه نداریم

احوال ره از عقل و جنون هر دو گرفتم

نزدیک‌تر از راه جنون راه نداریم

تنهاست جنون گر همه کوه است و بیابان

ناامن‌تر از راه خرد راه نداریم

بر دامن من تشریف بلندش نرسد دست

تا دست امید از همه کوتاه نداریم

مجذوب در شاه کرم خاک مراد است

امید به غیر از کرم شاه نداریم