زاهد مگو که مست شراب دو سالهام
چشمی گرفته است به بیاد پیالهام
واقف نهای که چون به کمندم گرفته است
با زلف عنبرین بت مشکینکلالهام
هرگز به راه میکده خودسر نرفتهام
قسمت مدام کرده به این در حوالهام
چون دیدهام مدام نباشد به خط جام
این خط خلاص کرده ز قید رسالهام
یک دم خیال روی خوش و صنعت خدا
بهتر بود ز طاعت هفتاد سالهام
تا گوشهای ز ملک غمت دل به جان خرید
در سینه داغها شده مهر قبالهام
با لطف آن مزاج ندانم که از چه رو
هرگز به خاطر تو گران نیست نالهام
شکر خدا که از لب لعلت نهان نبود
آن زهرها که ریخت غمت در پیالهام
دوشم به یاد خط تو دیوانه کرده بود
دیدار ماه چارده و دور هالهام
مجذوب از قرینه توان یافتن که دوست
آزرده نیست خاطرش از آه و نالهام