قدح زمرد و می لعل و دست ساقیسیم
خزینهای به کف آوردهام به یک تسلیم
نهان به سینه درخشندهگوهری دارم
که نام آن نه در است و نه زر و نه لعل و نه سیم
خزینههای دگر دارم و نمیگویم
که پیر میکدهام داده این چنین تعلیم
هزار شکر که کارک به مدعای دل است
شراب بیغش و من مست و میفروش کریم
به جای خون دل و آب چشم و ناله زار
نشسته روی به رویم شراب و یار و ندیم
به هر دو زلف تو دانسته میکنم بازی
که تا ز غصه دل مدعی شود به دو نیم
ز دام زلف دلم را دگر رهایی نیست
به حیرتم که خلاصی چگونه یافت نسیم
خمی که داشت فلاطون به جز خیال چه داشت
کسی که پی به خم باده برد اوست حکیم
نظر به سوی کرم به که دل به فکر عذاب
امیدوار خورد باده غصه صاحب بیم
رضای دوست اگر جان طلب کند مجذوب
بگو به چشم و بکن سجده و بشو تسلیم