بنوش باده عشرت به دولت و اقبال
شکفته باش شب و روز و هفته و مه و سال
بیار باده که ایام غم به خیر گذشت
شکفته باش که عارض نمود صبح وصال
بیا که رفت قرار دلم ز بس که تپید
بیا که جان به لب آمد ز شوق استقبال
چنان که چشم من از دیدن تو شد روشن
همیشه روی تو باشد شکفته و خوشحال
به گوش نوگل خود بلبلی چه خوش میگفت
که بیجفای خزان کس نگشت فارغبال
همیشه دیده مجنون به ماه مینگرد
به یاد عارض لیلی چرا نگیرد فال
سرت ز عشق چو خواهی به اوج ماه رسد
تو هم به شوق دلآرای خود به گاه و به سال
مکن ملامت ما ناصح از گرفتاری
ندیده مرغ دلت دام زلف و دانه خال
به روز حیله و دستان وفا ز دهر مجوی
که کشته بر سر هم صد هزار رستم زال
همیشه فال نکو زن برای خود مجذوب
ز فال نیک کس البته میشود خوشحال