مجذوب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات و قصاید » شمارهٔ ۱۳۶

می بنوش از عقده های عقل بی‌حاصل چه باک

چون تو را مشکل‌گشا یار است از مشکل چه باک

سینه‌صافان را مگر از کج‌دلان اندیشه نیست

لطف حق چون یار با حق است از باطل چه باک

در کمینگاه مکافات است روز انتقام

گریه آگاه را از خنده غافل چه باک

روی آتش هم‌چو گل خندان شود از نیش خار

سینه دیوانه را از طعنه عاقل چه باک

عشق را اندیشه از اندیشه‌های عقل نیست

شیر را از حیله‌های روبه کج‌دل چه باک

تا توکل شوق را از راه دور اندیشه نیست

دل به دریا کرده را از دوری ساحل چه باک

مشرق و مغرب بود خورشید را یک روزه راه

همت مردانه را از دوری ساحل چه باک

صاف‌دل را دوری و نزدیکی یاران یکی‌ست

تا که با خود جام جم داریم از حایل چه باک

چون فلک مجذوب گو دنیا سراسر عقده باش

چون تو را مشکل‌گشا یار است از مشکل چه باک