مجذوب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات و قصاید » شمارهٔ ۱۳۵

از باغ کفر و اسلام یک میوه چیده عاشق

یعنی از این دو مذهب حق را گزیده عاشق

در وادی محبت چون مرغ نیم بسمل

تا چشم می‌کند کار در خون تپیده عاشق

شکر خدا که دائم درگاه دوست باز است

رویی که می‌توان دید رو از تو دیده عاشق

از کاسه‌های پرخون پرچین نکرده ابرو

خوش باده های گلگون بر سر کشیده عاشق

انجام دل تپیدن آسایش وصال است

بی‌اضطراب ای دل کی آرمیده عاشق

در باب صبح دولت مفتاح دل‌گشا نیست

آهی که شام هجران از دل کشیده عاشق

دیدم که در گلستان بلبل به گوش گل گفت

خوبان وفا ندارند حرفی شنیده عاشق

پروانه شب دوش با شمع خویش می‌گفت

تا جان فدا نکرده کی آرمیده عاشق

مجنون به یاد لیلی خون را کند فراموش

خوش با خیال جانان از خود بریده عاشق

احوال کوه‌کن را جستم ز بیستون گفت

مانند صید زخمی از خود رمیده عاشق

مجذوب صبح و سالی باشد کند تلافی

در روزگار هجران روزی ندیده عاشق