صبحدم چون خسرو خاور کشد تیغ از غلاف
زیر خاک آرد سپاه هند را گرد مصاف
از دعای صبحخیزان چون جمال آفتاب
رو نماید فتح در آیینه دلهای صاف
عطرآیین بر ثریا پیچد از بازار چین
در خطا آهو گذارد بر زمین بیهوش ناف
باده گلگون شود رونقفزای بزم جم
خیزد از آیینه دلها غبار اختلاف
ساقیا گر مژدگانی میدهی ساغر بده
نوبت دوران ما آمد مکن خود را معاف
عشقبازان را در این وادی وفا دل میدهد
ور نه تاب صبر عاشق را ندارد کوه قاف
روی نیکو را به چشم پاک اگر بینی چه باک
واجب غیب است در شرع محبت بیخلاف
آن که زخم دل گشاید بر رخش درهای فتح
چشم چون بردارد از مژگان شوخ دلشکاف
گوش کن مجذوب تا بنمایدت راه نجات
تا توانیی بر گناه و عجز خود کن اعتراف