مجذوب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات و قصاید » شمارهٔ ۱۰۰

بار در اشتیاق روی نیاز

رو نهادم به خاک کوی نیاز

در خیال نیاز با مه و مهر

گفت‌وگو می‌کنم ز روی نیاز

خوش‌نگاهان شهر ما با هم

همه دارند گفت‌و‌گوی نیاز

مه‌وشان دیار ما امروز

همه دارند آرزوی نیاز

کیست امروز از بتان که دلش

نیست بی‌تاب جست‌وجوی نیاز

نشود با نیاز من هم رام

تند و تلخ است بس که خوی نیاز

راز دل با نیاز می‌گفتم

دارم اندیشه از عموی نیاز

شهر اگر پر شود ز مه‌رویان

نکنم رو مگر به سوی نیاز

از نیاز بتان هر جایی

بی‌نیازم به آبروی نیاز

خوش‌دلم با غم پریشانی

در غم زلف مشک‌بوی نیاز

خاک کوی نیاز شو مجذوب

حبذا خاک عجز و روی نیاز