مجذوب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات و قصاید » شمارهٔ ۹۷

سحرگهان که مؤذن برآورد آواز

کنند بر رخ دل‌ها در عنایت باز

کشند ناله مناجاتیان عالم قدس

زنند بر صف کارآگهان صلای نماز

کشد به روی کواکب زمانه پرده نور

شود سفید و سیاهش ز یک‌دگر ممتاز

گل‌آب صبح کند شست‌وشوی سرمه خواب

نوای مرغ به پرواز دل کند پرواز

در آن زمان ز دل ناتوان کشم آهی

که هیچ جا نکند مکث تا به محفل راز

به کام دل به همان ناله کارها سازم

به عون و مرحمت کارساز بنده‌نواز

هزار شکر که کارم به کام احباب است

رقیب رفته و من مست و دوستان دم‌ساز

بدی ندیده کس از فال نیک و نیت خیر

همیشه کار من از این دو شیوه یافته ساز

ز خواب بخت بلندم به تنگ آمده است

کجاست مطرب خوش لهجه بلند‌آواز

بیاد باده که از یک بهشت می‌خیزد

هوای جنت تبریز و گلشن شیراز

به شعر دل‌کش مجذوب تا که گوش کند

در آن مقام که حافظ برآورد آواز

سزد که باز نباشد به زور خود مغرور

در آن هوا که به عنقا نمی‌رسد پرواز